دیالکتیک تنهایی

خرید بک لینک
فرجام'>فرجام بی فرجام شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲،  20:55 قلبم آتش گرفته بود،سرم آتش گرفته بود،مانند باد دمیدی،درمیان شعله هایم و رفتی.من ماندم و مسیرهای بی انتها،هر چه بیشتر می رفتم،خاموش نمی شدم،من جهانی را به آتش کشیدم،از هرکه و هرچه گذر کردم، خاکستر شد.اشک ها،دریا شده اند و صداها،بیابان های فراموش شده و درد ها با فصول سرد عجین شده اند و خاطرات روزهای خوب را دایی در باغچه مادربزرگ کاشته است و شبانگاهان،آن دم که از ماه تا مدفن کیفور و سرمست،نیاکان ما،نورها،تاریکی را پس می زنند، دستانی که از اندوه های عمیق وطولانی خسته شده اند،با آب و خون،حیات خویش را غسل می دهند و از امید تهی می شوند،چون که نورها،قوتی ندارند،کافی نیستند.تاریکی های ما،ریشه دار شده اند،ریشه هایی که از چشم و دهان و بینی ما بیرون زده اند و تا ابدیت، امتداد دارند.برای آقای میم،متاسف شدم،من بعد سال ها،اعتماد کرده بودم،ناامیدم کردی پسر.با قلبی پاره پاره،دوان دوان به دنبال،سایه ها می دوم.چرا اینقدر احمق هستی،چرا به دیگران فرصت دوباره خراب کردنت را می دهی،چرا به من پشت میکنی،من که هر چه بود را برای تو از دست دادم،از هر چه واقعا خواسته ی من بود،گذشتم،تا تو بمانی،هیچ وقت سخاوتی ندیدم،هر که به ما رسید،دستانش مشت بود و قلبش را چنان پنهان کرده بود که مبادا آن را لمس کنیم،میترسم،هیچ وقت دیگر نتوانم،عشق را تجربه کنم. دیالکتیک تنهایی...

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 15:40

عماد خراسانی چقدر غمگین بوده وقتی گفته:بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگارفکری به حال خویش کن این روزگار نیست!منم آقا عماد،منم بیزارم.هزار سال خواب به خودم بدهکار هستم،کابوس هایم از فرط اشتیاق،در بیداری مرا به آغوش می کشند.دختری که سال ها پیش، دوست داشتم را دیدم،سر صبح درست مثل همان روزها،گرم و صمیمی با من هم کلام شد و در آخر یک شکلات کاکائو به من داد،انگار نه انگار که ۱۶سال گذشته بود،همانقدر تازه و با طراوات،خاطراتش را در من زنده کرد.کاش جوان تر بودم و با حوصله. دیالکتیک تنهایی...

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1402 ساعت: 1:57

آه...جنابِ نیما، «من روزی یک نقشه میکِشَم که از مَردُم بیشتر دور باشم و روی این عفریتهای بیرحم و بیشعور را که از گوشت و پوستِ همدیگر تغذیه میکنند، نبینم.»از نامه های نیما یوشیج به دکتر مبشریپی نوشت:می شود بعضی ها را مثل نارنگی ها خیلی زودتر چید ولی ترش هستند.شاید به مذاق ما خوش نیایند-بگذار وقتش برسد+هیچ وقت نگذاشتم وقتش برسد،همیشه عجله داشتم برای چیدن ،برای طرد شدن،برای فراموش شدن.رشادت،نور وصف ناشدنی بود،ولی تا به خود آمدم،تاریکی در ژرفای خاک،دفن شد و زمین از فرط تعجب،درخت های مرده را وارونه بالا می آورد و آن دم که ریشه ها در شوق ابرها خود را بالا می کشیدند،از رمق می افتادند و محو می شدند و سکوت آنقدر فراگیر می شد که دیگر کمتر کسی به یاد می آورد،این سایه های فلاکت زده،روزی حرف می زدند.ما سکوت کردیم،جهان سکوت کرد و نور ها بهجای ما با تاریکی همصحبت شدند. دیالکتیک تنهایی...

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 17:06

در حال از دست دادن،علاقه هایم،نسبت به همه چیز هستم.این واقعی ترین حسی هست که این روزها دارم. دیالکتیک تنهایی...

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1402 ساعت: 17:06

صفحه بندی